قضیه (۴۸ انعام):
«کسانی که ایمان آوردهاند و عمل صالح انجام دادهاند، نه ترسی بر آنان است و نه اندوهگین میشوند.»
عکس نقیض قضیه:
کسانی که ترسی بر آنان است یا اندوهگین میشوند، یا ایمان نیاوردهاند یا عمل صالح انجام ندادهاند.
قضیه (۴۸ انعام):
«کسانی که ایمان آوردهاند و عمل صالح انجام دادهاند، نه ترسی بر آنان است و نه اندوهگین میشوند.»
عکس نقیض قضیه:
کسانی که ترسی بر آنان است یا اندوهگین میشوند، یا ایمان نیاوردهاند یا عمل صالح انجام ندادهاند.
برای این که دیر نرسم، باید به متروی ساعت ۷:۲۰ میرسیدم. به ساعتم نگاه کردم … احتمالاً اگر خیلی تُند میرفتم، میرسیدم … سریعتر حرکت کردم … وقتی به ایستگاه رسیدم، قطار ایستاده بود … دویدم تا به واگنی برسم که میتوانستم سوار شوم … دویدم ولی تا رسیدم در بسته شد … ناامیدانه نگاه میکردم که شاید باز شود ولی قطار حرکت کرد …
نشستم، سرم را به دیوار تکیه دادم:
«قطار رفته بود
تمام ایستگاه رفته بود
و من هنوز به دیوارِ ایستگاه رفته تکیه داده بودم»*
«غم درون دیدگانم قطره قطره آب شد»**
به یاد تمام راههایی افتادم که دویده بودم، تا یک قدمی رسیده بودم و در بسته شده بود …
به یاد تمام راههایی که دویده بودم و نرسیده بودم …
صورتم خیس شده بود …
گاهی چهقدر یک اتفاق ساده میتواند تلخ باشد …
مثل اتفاق سادهی زندگی …
قطار بعدی آمد، رسیدم، دیرم نشد … رسیدم اما نه با آن قطاری که توقع داشتم مرا برساند …
*برگرفته از شعر قیصر امینپور ** برگرفته از شعر فروغ فرخزاد
قبل از کلاس الگوریتمهای تصادفی داشتم این شعر رو میخوندم:
صوفی ابنالوقت باشد ای رفیق
نیست فردا گفتن از شرط طریق
بعد وقتی کلاس تشکیل شد، بحث در مورد «Online Algorithm»ها بود! الگوریتمهایی که فقط به زمان حال توجه دارن!
دوست دارم به Online Algorithmها بگم «الگوریتمهای ابنالوقت» …
اولها میترسیدم از مُردن! دوست نداشتم بمیرم …
یادم نمیآید اولین باری که مُردم کِی بود! فقط یادم میآید که خیلی سخت جان میکندم تا بمیرم! نمیمُردم! مرا میکشتند!
از آن روزها خیلی گذشته است و من بارها مردهام! آنقدر که فهمیدهام مُردن تنها راه ممکن است و بهترینش!
به قول مولانا: «تا نمیری، نرهی …»
اگر آدم ها انرژی ای را که در راه «نفرت» صرف می کنند، در راه «عشق» به مصرف برسانند،
«دنیا» جایی فراتر از «بهشت» خواهد شد.
گاهی وقتی آدم شروع میکنه به قورت دادن یه قورباغه، متوجه میشه که اون قورباغه ی بدبخت به اون زشتی و بدمزگی ای که به نظر میرسید، نبوده!
یکی از شب های قدر پارسال بود …
وقتی که داشتم «جوشن کبیر» رو می خوندم، داشتم به این فکر می کردم وقتی این همه بار خدا رو با انواع صفاتش صدا می زنیم قاعدتاً باید یه چیز مهمی ازش بخوایم …
و درخواستی که توی این دعا مطرح میشه این هست که «خدایا! ما را از آتش رهایی ده»
آتش؟!
کدوم آتش؟!
توی تعلیمات دینی ای که به ما داده شده همیشه هر وقت حرف از «آتش» به میان میاد، منظور آتش جهنم هست …
به نظرم این جا بعد از این همه خواندن نام خدایی که گفته «بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را» بعیده که ازش بخوایم ما رو از آتش جهنم نجات بده! در حالی که ما خودمان آتش هایی به پا می کنیم که بسا از آتش جهنم سوزاننده تر باشه …
من این گونه دعا میکنم:
منزهی تو ای آن که معبودی جز تو نیست
به فریاد رس
به فریاد رس
ای پروردگار!
رهایی ده ما را از آتش هایی که خودمان به زندگی خودمان می افکنیم …
برای لذت بردن از یک زیبایی، باید هر بار به گونه ای به آن نگریست که گویی بار اول است که آن را دیده ای!
این یکی از اسلایدهای درس مهندسی نرم افزار 2مون بود:
یکی از راه های (بدِ) مقابله با خطا اینه که، ایرادِ سیستم رو به عنوان ویژگیِ سیستم معرفی کنیم!
ما آدم ها گاهی با رفتارهای خطامون همین طوری، با گفتن یک «من این چنینم»ِ ساده، مقابله میکنیم!