س ی ن د ر ل ا

ساعت داره به ۱۲ نیمه‌شب نزدیک می‌شه و جادوها دارن یکی یکی باطل می‌شن …
شاید کفشم روی پله جا نَمونه که از روی اون شاهزاده بتونه پیدام کنه …
شاید حتی اگه کفشم روی پله جا موند، شاهزاده کفشم رو نبینه …
شاید حتی اگه شاهزاده کفشم رو دید، نتونه پیدام کنه …
شاید نامادریم منو برای همیشه توی اتاق حبس کنه و هیچ‌کس نباشه که وقتی مأمورای پادشاه اومدن کفش رو به پام امتحان کنن، نجاتم بده …
شاید خوشبختی‌ای رو که چند ساعت تجربه کردم، برام تبدیل به خوشبختی ابدی نشه …
شاید دیگه هیچ جادوگری پیدا نشه که برای یه شب خوشبختم کنه …
شاید سرنوشتم این بوده که تنها لحظاتی از عمرم رو خوشبخت باشم …
شاید دیگه هیچ وقت خوشبخت نباشم …

Comments (1)

زندگی مجازی!

یه شکارچی رو تصور کنید! و فرض کنید یه پرنده داره بالای سرش پرواز می‌کنه!
شکارچی سایه‌ی اون پرنده رو می‌بینه و فکر می‌کنه «سایه‌ی پرنده»، «پرنده‌ی واقعی» هست!
شکارچی شروع می‌کنه به تعقیب سایه! بهش تیر می‌زنه! فکر می‌کنه پرنده‌ست دیگه! اما چون سایه‌ی پرنده‌ست، فقط باعث به هدر رفتن تیرهای شکارچی می‌شه!
یه زمانی می‌رسه که شکارچی همه‌ی تیرهاش تموم شده و هیچ پرنده‌ای هم شکار نکرده … چون دنبال سایه‌ی پرنده رفته بود، نه پرنده‌ی واقعی!
ما آدما بیشتر اوقات در حال تعقیب مجاز هستیم و فکر می‌کنیم در جستجوی حقیقت‌یم! کلی تلاش می‌کنیم و عمرمون (تیرهامون) رو هدر می‌دیم و آخرش هم هیچی به دست نمیاریم!
می‌ریم دانشگاه مثلاً برای کسب علم (حقیقت)، اما به خودمون میایم می‌بینیم که داریم تلاشمون رو برای گرفتن مدرک (مجاز) هدر می‌دیم!
دلمون می‌خواد به آرامش برسیم، و توی مادیات دنبال آرامش می‌گردیم به جای معنویات!
و …

این تصویری هست که مولانا از ما به خودمون نشون می‌ده:
مرغ بر بالا پران و سایه‌اش
می‌دود بر خاک پَرّان مرغ‌وش

ابلهی صیاد آن سایه شود
می‌دود چندان که بی‌مایه شود

بی‌خبر کآن عکس آن مرغِ هواست
بی‌خبر که اصل آن سایه کجاست

تیر اندازد به سوی سایه او
تَرکِش‌ش خالش شود از جستجو    (ترکش = تیردان)

ترکش عمرش تهی شد عمر رفت
از دویدن در شکار سایه تفت          (تفت = با سرعت)

نوشتن دیدگاه

تو، من، ما

در پیوستار بلوغ ما از مرحله‌ی وابستگی به استقلال و سپس به اتکای متقابل پیشرفت می‌کنیم.*
انسان‌ها به طور پیش‌فرض «وابسته» هستند، یعنی از نظر جسمی، ذهنی، مالی و عاطفی به دیگران نیاز دارند. مثلاً کودک که از نظر جسمی وابسته است نیاز دارد هنگام راه رفتن کسی دستش را بگیرد یا از نظر ذهنی نیاز دارد دیگران برایش تصمیم بگیرند و …
مرحله‌ی بعدی پیوستار بلوغ «استقلال» است. این‌که یک نفر از نظر جسمی مستقل شده باشد به این معنی نیست که از نظر ذهنی و عاطفی هم مستقل شده است! کسی که از نظر ذهنی وابسته باشد، نیاز دارد کس دیگری به جای او فکر کند … و وابستگی عاطفی یعنی که شخص احساس ارزشمندی خود را از بیرون دریافت کند، یعنی من زمانی خودم را دوست داشته باشم که دیگران مرا دوست داشته باشند … کسی که از این وابستگی‌ها رهایی یابد پیشرفت بزرگی در زندگی‌اش حاصل شده … بسیاری از انسان‌ها تمام زندگی خود را در همان مرحله‌ی اول، یعنی در وابستگی سپری می‌کنند …
استقلال به ما این قدرت را می‌بخشد که خودمان دست به عمل بزنیم، نه این‌که تحت نفوذ دیگران باشیم، ما را از وابستگی به اوضاع و شرایط و سایر افراد می‌رهاند و هدفی ارزشمند و رهاننده است!
استقلال به خودی خود توفیقی عمده است اما بهترین نیست …
مرحله‌ی بعدی «اتکای متقابل» است. یعنی دو شخصی که مرحله‌ی استقلال را پشت سر گذاشته‌اند و از هیچ نظر هیچ وابستگی‌ای به هیچ کسی ندارند، نیروهایشان را روی هم بگذارند تا به ثمره‌ی عظیم‌تری برسند. اگر چه شخص مستقل به دیگری نیاز ندارد، اما در تعامل با دیگری می‌تواند به نتایجی دست یابد که هرگز به تنهایی قادر به دستیابی به آن‌ها نبود.
یک نفر، یک نفر است! اما دو نفر مساوی بی‌نهایت است!
نکته‌ی مهم این است که شخص برای رسیدن به مرحله‌ی اتکای متقابل، حتماً باید مرحله‌ی استقلال را پشت سر گذاشته باشد. یعنی من احساس ارزشمند بودنم را از درونم دریافت می‌کنم، اما با محبت کردن و محبت دیدن احساس بهتری پیدا می‌کنم. یعنی من قادرم به تنهایی برای زندگی تصمیم بگیرم ولی با هم‌فکری می‌توانم تصمیمات بهتری اتخاذ کنم.
یک شخص وابسته هیچ وقت قادر نخواهد بود اتکای متقابل را تجربه کند و اگر چنین شخصی در موقعیت تعامل با دیگران قرار بگیرد، نتیجه‌اش شکست و سرخوردگی است.

اگر من هیچ‌گاه نتوانم در تعامل با دیگران به نیروی عظیم‌تری دست یابم، یعنی به اندازه‌ی کافی رشد نکرده‌ام!

حالت بهینه‌ی زندگی در اتکای متقابل است که البته رسیدن به چنین مرحله‌ای نیازمند گذر از مرحله‌ی دشوار استقلال است.

* این مفاهیم در کتاب «هفت عادت مردمان مؤثر» نوشته‌ی استفان کاوی مطرح شده‌اند.

نوشتن دیدگاه

آدمیت

کاش آدم نبودیم! کاش یه چیز دیگه بودیم!

مثلاً یه توپ بسکتبال یا یه راکت بدمینتون بودیم!

یا مثلاً دستگیره‌ی در، یا حتی یه دسته کلید!

اگه هم قرار بود موجود زنده باشیم، یه مورچه بالدار بودیم، یا یه قورباغه!

چیه این آدم آخه! این‌قدر پیچیده!!!!

نوشتن دیدگاه

سیب

بهشتم پُر از میوه‌های ممنوعه است!

و چه خدای سخت-کیفری هستم!

نوشتن دیدگاه

سینرژی

عقیده دارم وقتی در مورد یه موضوعی بیشتر بدونیم، دیگه نمی‌تونیم ازش به اندازه‌ی وقتی که در موردش چیزی نمی‌دونیم لذت ببریم!

شاید به این دلیل باشه که: «کُل، چیزی بیش از جمع اجزا است.»

و وقتی ما یه چیزی رو بشناسیم، ذهنمون اون رو به اجزای سازنده‌ش تجزیه می‌کنه و این باعث می‌شه ازش کم بشه!

نوشتن دیدگاه

هبوط

«شیطان»، «آدم و حوا» را به وسوسه‌ی زندگی بهتر و جاوید به هبوط دعوت کرد!

در مورد واعظانی که بهشتِ جاوید را وعده می‌دهند چه می‌توانم بیندیشم؟!

 

نوشتن دیدگاه

Older Posts »